X
تبلیغات
رایتل
شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1389

اندوه

نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعتهاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه ی غمگین 

 مانده دشت بیکران در زیر باران ، آهن ، ساعتهاست  

همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر 

نه صدای پای اسب رهزنی تنها  

نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر  

.