X
تبلیغات
رایتل
جمعه 12 فروردین‌ماه سال 1390

اشکی در گذر گاه تاریخ

اشکی در گذر گاه تاریخ

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

 

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

 

از همان روزی که فرزندان آدم

 

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

 

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

 

آدمیت مرد ، گرچه آدم زنده بود !

 

 

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند .

 

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند .

 

آدمیت مرده بود !

 

بعد ، دنیا ، هی پراز آدم شد و این آسیاب ،

 

گشت و گشت ، قرن ها از مرگ آدم هم گذشت،

 

ای دریغ ، آدمیت بر نگشت !

 

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است !

 

من که از پژمردن یک شاخه گل ،

 

از نگاه ساکت یک کودک بیمار ،

 

از فغان یک قناری در قفس ،

 

از غم یک مرد در زنجیر ،

 

حتی قاتلی بر دار

 

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست ،

 

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

 

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست .

 

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست .

 

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست !

 

در کویری سوت و کور ، در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ،

 

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق ،

 

گفتگو از مرگ انسانیت است !

 

                                                فریدون مشیری